تبليغاتX
تا حالا فكرشو كردی چه خوب میشد كه برگردی
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

 

این شب‌های گرم بهاری که تو نیستی هر شب بیشتر بیدار می‌مانم و فکر ‌می‌کنم.

 

به تو که جایت در آغوشم خالی‌ است و

 

 من رسواترین فکرهای خلوتم را بدون تو مکرر می‌کنم.

 

حتا جام شراب برایت دلتنگ است. خودت خوب می‌دانی وقتی که

 

 نیستی چه اندازه خانه تنهاست.

 

ثانیه‌ها از زمان عقب می‌مانند.ساعت دیواری خمیازه می‌کشد و

 

من هر روز صبح خواب می‌مانم.

 

احساس می‌کنم زمان ایستاده است حتا شمعدانی‌ها حوصله‌ی جوانه زدن ندارند.

 

آی آی آی ...

 

کاش بشود هر چه در دلت احساس می‌کنی بنویسی. اشک‌ها را بنویسی، بغض‌ها را.

 

 کاش می‌دانستی در نبود تو اینجا چه شکلی است.

 

 اگر می‌دانستی دیگر مرا گیج و سردرگم تنها نمی‌گذاشتی.

 

آغوش من وقتی تو نیستی بیشتر تو را می‌خواهد.

 

بیشتر نوازش‌ات را و حس گنگ اثر دست‌ات روی بدنم.

 

همان احساسی که یکبار برایت گفتم دلم می‌خواهد هم جیغ بکشم و هم نکشم.

 

از کدام قفس بی روزن برایت بگویم که پرنده‌ی کوچک دلم بهانه‌ی تو را نگیرد.

 

زمزمه‌های نامفهموم‌ات هنوز درگوشم با صدای خسته‌ات تکرار می‌شود.

 

وقتی که می‌خواستم بخوابم یواش در گوشم می‌خواندی. حتا یادش برایم زیباست.

 

بهترین کار شمردن ثانیه‌هاست. دیشب حتا چند ثانیه را جا زدم تا تو زودتر برگردی.

 

می‌دانم این روزها هرچقدر کشدار و احمقانه به نظر برسند بالاخره تمام می‌شوند،

 

درست مثل روزهایی که تو در کنارم هستی و

 

 من از همان سلام اول در دلم هراس آخرین نگاهت را دارم.

 

 برایت بوسه‌‌هایم را در صندوقچه‌ی چوبی نگه داشته‌ام تا بیایی.

 

 اینبار اگر بیایی .... اینبار اگر بیایی ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:29  توسط تنها مانده  | 

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

صدایش صمیمی بود

 

 و کلامش مهربان

 

 نگاهش موجی از صداقت بود

 

 و حضورش بهانۀ بودن

 

 او بود

 

 و با او بود که بودن را می شد، باور کرد

 

 بودنش باور شدن را

 

 حیات می بخشید

 

 و رفتنش

 

 و خیال رفتنش

 

 فاجعه ای می نمود جانکاه

 

 نمی خواستم

 

 نمی خواستم بودنش را باور کنم

 

 نمی خواستم

 

 نمی خواستم شدنم با او ممکن باشد

 

 ولی شد

 

 ولی نرم و آرام حضورش در حضورم شکل گرفت

 

 وز آن پس

 

 بودنش و حضورش چندان مهم نبود

 

 که نبودنش

 

 بودنش جریان زندگی بود

 

 حیات بود

 

 یک شکل طبیعی از زندگی

 

 و نبودنش

 

 مرا آشفته می کرد

 

 انگار چیزی کم باشد

 

 چیزی که باید می بود

 

 ولی نبود ....

 

 گمان کردم که او را یافته ام

 

 چونان کودکی ، که سکه ای یا عروسکی

 

 شاید او را یافته باشم

 

 اما .... اما خودم را گم کرده ام

 

 کاش می شد

 

 در بودنش

 

 خود می ماندم .....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:9  توسط تنها مانده  | 

سه شنبه ششم آذر 1386

به وسعت دريا دلتنگم...

 

                 چشمهای سرخم را در آبی رود شستم دل آب خونين شد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:16  توسط تنها مانده  | 

سه شنبه ششم آذر 1386

 

هر چه بينا چشم، رنج آشنايی بيشتر            هر چه سوزان عشق ، درد بی وفايی بيشتر

 

هر چه جان كاهيده تر، پايان عمر نزديكتر     هر چه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون

 

هر چه دل رنجيده تر، سوز جدايی بيشتر       هر چه سر آزاده تر، افتاده پایی بيشتر

 

هر چه تن شايسته تر، شوق رهايی بيشتر     هر چه دانش بيشتر، در زندگی وامانده تر

 

هر چه كمتر فهم، كبر و خود ستايی بيشتر     هر چه بازار ديانت گرم، دلها سردتر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:0  توسط تنها مانده  | 

یکشنبه چهارم آذر 1386

تو را راندم

 

كه دست ديگری بنيان كند روزی بنای اميدت شود اميد جاويدت

 

تو را راندم

 

ولی هرگز نگو با من: كه اصلا معنای عشق و محبت را نمیدانم

 

كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم

 

تو را راندم

 

ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد

 

 در دل، "به تو با اشك گفتم : من بی تو ميميرم"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:17  توسط تنها مانده  | 

جمعه دوم آذر 1386

تو خود زندگی هستی

 

می خواهم از زندگی بگويم می ترسم حرفايم تكراری باشد

 

نمی دانم از چه بگويم به چه اميدت بدهم كه تو زندگی را، خودت را دوست داشته باشی...

 

حاضرم با واژهها پشتك وارو بزنم، نقش عشق بر آذر زنم تا تو به زندگی اميدوار شویی ،

 

اما انگار حرفهايم را باور نداری و نمی خواهی برای حرفهايم تره خرد كنی...

 

 ...

 

 

"اگر بگويم به آسمان آبی  نگاه کن وبه عشقی كه در چشمان ستاره برق میزند و

 

عشق را باور كن، خواهی گفت: آن ستاره روزی خواهد افتاد.

 

اگر بگويم به آسمان نيلی نگاه كن و پرنده های سفيدی كه در آن پرواز می كنند،

 

خواهی گفت: دست بردار تضاد نيلی آسمان و سفيدی قلب پرنده ها را به رخم نكش

 

كه اين همه شاعرانگی حالم را به هم می خورد.             از عشق بيزارم

 

اگر بگويم "بودن يا نبودن" خواهی گفت: نبودن بهتر از بودن تنها موندن

 

و داد می زنی كه ول كن اين ( شكسپير ) را، جمله ای گفت و رفت،

 

توچرا كارت شده تكرار طوطی وار واژهها. اگر بگويم ببين

 

عشق زيبای پروانه را به شمع خواهی گفت: سخن كوتاه كن

 

كه عشق را نمی توان با جرعه آبی سر كشيد سير شد و خواهی گفت:

 

پروانه می سوزد و شمع آب می شود جز حسرت آهی نمی ماند ".

 

اما حال كه نمیدانم عشق را به چه تعبير كنم !!!

 

تو بدان كه خود يك عاشقی يك سرچشمه عشق

 

" عين ستاره ، عين آسمان ، عين پرنده ، عين شمع " 

 

تو خود زندگی هستی  بهترين واژه برای

 

معنای عشق ، معنای اميد ، معنای بودن ،  معنای دوباره ساختن

 

غمها رو به غروب باختن با طلوع دوباره زندگی رو ساختن.

 

مانده ام در كار خويش، مانده ام كه تو حرف می زنی يا من!

 

تو مرا اميد می دهی يا من تو را! من از تو ياد گرفتم معنای زندگی يا تو از من!

 

مانده ام در كار خويش !!! راستی چه كسی معنای عشق را به من ياد داد!

 

تو يا ديگری از جنس بلور و نور

 

باور كن خيلی دلم می خواهد بدانم سهم من از زندگی چند جرعه آب؟ چند نفس هوا و

 

چند شاخه گندم؟ يا نه تو بگو...

 

دلت نمی خواهد بدانی جای پايت در چند وجب خاك زمين نقش خواهد بست؟

 

چشمانت به چند ستاره خواهد افتاد؟ تا نگفته ای زندگی را من خود می سازم و

 

نيازی به اميد تو ندارم، بگذار بگويم تنها دلخوشی تنهاييم

 

همين لطف ديدن تو در زندگی است. پس مرا اميد بده دوباره خواهم ديد تو را

 

" البته تو را كه با هزاران اميد به آينده می نگری و

 

به اميد فردايی بهتر امروزت را سپری می كنی كه فردايی بهتر از ديروزت داشته باشی.

 

" كه تو برای خود زندگی نمی كنی اميدها به تو دارند اميدها ...

 

( تو خود زندگی هستی    تو بزرگ نازنينی    تو بهترين بهترينی  

 

به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی به تو كه دلتنگترينی )

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:41  توسط تنها مانده  | 

پنجشنبه یکم آذر 1386

 

مرا چون عاشقت بودم ببخش

 

 

مرا چون رهسپار شهر چشمانت بودم ببخش

 

 

مرا چون زنده با عطر نفس هایت بودم ببخش

 

 

مرا چون دیوانه وار دوست دارت بودم ببخش

 

 

من را ببخش چون تا سحر

 

 

توی رویا بوسه بر رویت زنم

 

 

من را ببخش چون تا سحر

 

 

 توی رویا شانه بر مویت زنم

 

 

من را ببخش چون تا سحر

 

 

 توی رویا سرخاب بر گونه هایت می زنم

 

 

من را ببخش چون تا سحر

 

 

توی رویا حرف با چشمانت می زنم

 

 

من را ببخش هر چند دیگر محکوم شدم

 

 

زندانی غم تو تا آخر عمرم شدم

 

 

من محکوم همکاری در راه عشق با قلبم

 

 

ای دریغا عاشقت تا نهایتم شدم

 

 

مرا گله از این سرنوشت نیست

 

 

مرا گویی تورا لیاقت نیست

 

 

مرا جایی در شهر چشمانت نیست

 

 

من را ببخش گویی برگ ورودی

 

 

برای من به راه قلبت نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:24  توسط تنها مانده  | 

پنجشنبه یکم آذر 1386

 

از كی واز كجا بگم                        وقتی كسی گوش نكنه

 

گوشها  در ودروازه ان                    كيه فراموش نكنه

 

حرفهای تنگ دلمو                        تو گوش كی نجوا كنم

 

من سفره اين دلمو                        پيش دل كی وا كنم

 

تنها سنگ صبور من                       اين كاغذ واين قلم

 

به پام نشسته در سكوت              يه عمر با من همدم

 

حرفای تنگ دل  من                      تو كاغذا جا نميشه

 

بغض گرفته گلوم                         به اين زودی وا نميشه

 

بازم كاغذ با يك قلم                       حرفا همه حرف حساب

 

كاغذا صد تا برگ شدن                   می خوام بشه روزی كتاب

 

كتاب من باز نميشه                     بسته ميمونه هميشه

 

دوست دارم كه گفته بود             بخاری بود پشت شيشه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:1  توسط تنها مانده  | 

پنجشنبه یکم آذر 1386

يه نفر، رو قاب تقدير، دو تا همسفر كشيده

 

منو شب كشيده دستی، كه تو رو سحر كشيده

 

میدونی! همون خدايی، كه به تو پر داده عزيزم...

 

من اسير چشمات، منو پشت در كشيده

 

تو مث دريا بزرگی، ولی من يه رود خشكم

 

تو رو با شرح بزرگی، منو مختصر كشيده

 

اين پرنده غريبی، كه پی سحر می گرده...

 

"برا اينكه با تو باشه" خيلی دردسر كشيده

 

تو اگه يه صخره باشی، من بينوا نسيمم

 

تو رو سر بلند و مغرور، منو در به در كشيده

 

مث آيينه رو به رومی ، كه چشات به من می خنده...

 

ولی اين طرف، تو آيينه، دو تا چشم تر كشيده

 

تو! چشات عسل فروشه، ولی می شنوی يه روزی

 

"يه نفر به ياد چشمات"  شوكرانو، سر كشيده

 

يه پرنده كنج باغچه، روی خاك! افتاده اون روز...

 

هيچكسی باورش نمی شه، اين پرنده پر كشيده!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:17  توسط تنها مانده  | 

پنجشنبه یکم آذر 1386

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روی ماسه ها ترسيم مي کرد.

 

 شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد!

 

بعد از اينکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهايش گ